تبلیغات
مرجع جامع بوشهرشناسی

مرجع جامع بوشهرشناسی

نویسنده : محمد جواد منصورزاده شنبه 14 شهریور 1388, 08:45 ق.ظ
محال است اهل كتاب و كتابخوانی باشید و اسم نجف دریابندری را نشنیده باشید.

دریابندری 40 سال است كه توی بازار كتاب ما حضور دارد و حالا دیگر در هر كتابخانه‌ای جا دارد.

توی كارنامه او از ترجمه رمان و معرفی نویسندگانی مثل ای.ال دوكتروف و كازوئو ایشی گورو پیدا می‌شود تا ترجمه كتب فلسفی و طنزنویسی و البته كتاب آشپزی! بله، نجف دریابندری كتاب «مستطاب آشپزی» هم نوشته؛ یك كتاب درجه یك درباره غذاها، تاریخچه‌شان، ارتباطشان با فرهنگ و ادبیات و البته دستور پختشان.

بقیه كارهای دریابندری هم درجه‌یك است. نجف متولد 1308 آبادان است، تا كلاس سوم دبیرستان بیشتر مدرسه نرفته. ناصر تقوایی رفیق كودكی‌هایش است. در جریان كودتای 28 مرداد زندان رفته و تا دلتان بخواهد كتاب ترجمه كرده.

تخصص او «درآوردن» لحن نویسنده اصلی است. معتقد است تنها مترجم كاردرست ایران محمد قاضی بوده. درعین‌حال از ذبیح‌الله منصوری، «شوهر آهوخانم» و مسعود كیمیایی هم خوش‌اش می‌آید.


نجف دریابندری: تاریخ تولد من یك اشكالی دارد؛ در شناسنامه اول شهریور 1308 نوشته شده ولی گویا در زمستان 1309 در آبادان متولد شده‌ام.
علتش هم این است كه پدرم گویا خیلی عجله داشته مرا بفرستد مدرسه. 5 سالم بود كه مرا فرستاد مدرسه ملی آبادان كه خصوصی بود. این مدرسه ملی كمی بعد بساطش برچیده شد.

نمی‌دانم، لابد اشكالی داشت و مرا برای كلاس دوم بردند یك جای دیگر. آنجا گفتند باید از من امتحان بگیرند. معلم‌ها یك ابتكاری كرده بودند آنجا؛ یك كاغذی را این‌قدر سوراخ كرده بودند... این را می‌گذاشتند روی یك كلمه‌ای و می‌گفتند این چیست؟ نوبت بنده كه رسید – من شاگرد خیلی خوبی بودم، یك سال هم قبل از این رفته بودم مدرسه ملی –  این كاغذ را گذاشتند و گفتند این چیست؟ من گفتم «آش سرد شد». كلمه «سرد» بود. ولی من چون قبلا خوانده بودم می‌دانستم این كلمه توی جمله «آش سرد شد» آمده.

گفتم آش سرد شد. اینها به هم نگاه كردند كه یعنی چی؟ یكی دیگر را نشان دادند؛ «سار». گفتم «سارا از درخت پرید». به هم نگاه كردند و گفتند این شاگرد جمله‌ها را یاد گرفته ولی كلمات را نمی‌شناسد، طوطی‌وار یاد گرفته. به‌هرحال بنده را رد كردند. گفتند یك سال دیگر باید كلاس اول را بخواند.

خانواده من نیامدند اصرار كنند یا بپرسند چرا آخر رد كردید. الان اگر یك بچه‌ای را رد كنند... خبر ندارم... ولی فكر می‌كنم خانواده‌اش بیایند بپرسند چرا رد كردید.

ولی من توی كلاس شاگرد برجسته‌ای بودم. یك مدرسه‌ای در آبادان بود به نام «فردوسی». خیال می‌كنم هنوز هم به همین اسم باشد؛ در محله «بوارده» آبادان؛ جزء شهرك‌هایی بود كه شركت نفت درست كرده بود. جشن فارغ‌التحصیلی ششمی‌ها را اینجا گرفته بودند.

خواهر من هم بینشان بود. یك روز رئیس فرهنگ و 3 نفر دیگر آمدند به مدرسه ما و گفتند كه شاگرد برجسته‌تان كیست؟ می‌خواهیم یك نفر باشد كه یك شعری بخواند در آن جشن. خانم معلم‌مان مرا معرفی كرد. گفت این شاگرد خوبی است و شعر هم می‌تواند بخواند.

گفت چه شعری بخواند؟ یك شعری بود توی كتاب درسی كلاس اول: شب تاریك رفت و آمد روز / وه چه روزی چون بخت من پیروز و همین‌طوری الی آخر. این شعر مال یحیی دولت‌آبادی بود. گفتند این را از بر كن و روز جشن بخوان. من از بر كردم و روز جشن ما را برداشتند بردند مدرسه فردوسی. منتها اینها ظاهرا حواسشان نبود كه این بچه باید یك نفر مواظب‌اش باشد، نگهداری كند از این بچه.

من 7 سال داشتم و قرار بود در مراسم شعر بخوانم؛ باید می‌بودم كه بعد شعر بخوانم یا نه؟! مرا بردند آنجا توی مدرسه ول كردند. من هم رفتم این طرف و آن طرف گشتم برای خودم. مدرسه بزرگی هم بود. رفتم یك جایی كه دستشوری و توالت و اینها بود و درش هم بسته بود. پنجره‌هایش را نگاه كردم و دیدم یك نفر توی اینجا دارد ترومپت می‌زند. ترومپت دستش گرفته، بوق بلند می‌زند ولی در را بسته.

حالا این شخص كه بعدا من شناختم‌اش، شخصی بود كه در آبادان یك كتابفروشی داشتند در «بریم» به اسم «الفی» (Alfy). 3 – 2 تا برادر بودند اینها. یكی‌شان همینی بود كه داشت اینجا ترومپت می‌زد. قرار بود توی همین مراسم ترومپت بزند. به‌هرحال من آنجا رفتم تماشای این «الفی» كه ترومپت می‌زد توی دستشوری و دیگر یادم نیست كه چی شد. بعدش جشن تمام شد و آمدم خانه.

خواهرم به من گفت تو كجا بودی؟ قرار بود آنجا بیایی شعر بخوانی؟ گفتم من كه آمده بودم آنجا ولی كسی به من نگفت بیا شعر بخوان! به‌هرحال آن شعر را ما نخواندیم در مدرسه. تا اینكه 3-2 هفته بعدش از اداره فرهنگ یكی را فرستادند مدرسه ما كه این شاگردی كه قرار بود شعر بخواند را رئیس اداره فرهنگ خواسته.

اینها هم گفتند بفرما، این است ببریدش. دست ما را گرفتند بردند اداره فرهنگ. آنجا نشستیم و بعد از چقدر ما را صدا كردند. گفت تو قرار بود شعر بخوانی توی مدرسه. چطور شد؟ گفتم نمی‌دانم چطور شد؟ گفت آنجا صدایت كردیم، این همه دنبالت گشتند نبودی. گفتم من داشتم تماشا می‌كردم یك نفر را كه ترومپت می‌زد، من رفته بودم تماشای ترومپت.

گفت «خب، آنجا یك جایزه‌ای برایت معلوم كرده بودند كه عبارت است از یك دفتری و یك دواتی و یك قلمی. اینجاست، اینها كه جلوی من است. این را قرار بود آنجا شعر بخوانی و به‌ات بدهند. حالا من صدایت كردم این را به تو بدهم. منتها این شعر را برای من بخوان ببینم بلدی بخوانی یا نه».

من هم گفتم بله؛ «شب تاریك رفت و...» تا آخرش. خیلی هم بلند نبود. گفت «خیلی خب! خوب خواندی ولی چرا آن روز نبودی». گفتم «نمی‌دانم چرا نبودم». خلاصه آمد گوش مرا گرفت و حسابی پیچاند؛ به‌طوری كه من داشتم به گریه می‌افتادم دیگر. گفت: «این مال این است كه آن روز نبودی. بنابراین گوشت را پیچاندم كه بعد از این وقتی قرار است یك جایی باشی، آنجا باشی واقعا. این دفتر و كاغذ هم جایزه‌ات است، بگیر و برو».

من هم دفتر را گرفتم و با چشم گریان برگشتم مدرسه دوباره. خلاصه، این از جایزه اولی كه قرار بود به بنده بدهند. بعدا مدرسه ما باز جایش عوض شد، آمدیم به احمدآباد آبادان، كنار یك جایی كه زندان آبادان بود كه بعدها كه من به زندان افتادم، همان جا بودم. این مدرسه كه من 3-2 سال آنجا بودم تقریبا چسبیده بود به زندان. یك معلمی داشتیم آنجا به اسم آقای شاكری كه معلم ورزش بود و موسیقی و یكی دو تا چیز دیگر. آدم خیلی شیك و جوانی هم بود. با معلم‌های دیگر خیلی فرق داشت.

بعد یك خانم مدیری هم داشتیم به اسم خانم رفیعی. زن خیلی خوبی هم بود. این آقای شاكری آمد به خانم رفیعی گفت كه جشن نمی‌دانم چی هست در مدرسه «رازی» (كه مدرسه بزرگی بود)، شما هم بهترین شاگردتان را معرفی كنید كه آنجا جایزه بدهند به‌اش.

خانم رفیعی هم بنده را انتخاب كرد. آنجا كه رفتیم، یادم هست كه یك پیرهنی تن من كرده بودند كه جلوش سبز بود، پشتش قرمز. یك عده دیگری هم بودند كه جلوشان قرمز بود، پشتشان سبز. یك عده‌ای هم پیرهن سفید تنشان بود. اینها كه می‌ایستادند و می‌چرخیدند این‌ور آن‌ور، پرچم ایران می‌شد.

من توی صف ایستاده بودم با این پیرهن. به من گفته بودند كه گوشت باشد وقتی صدایت كردند بیا جایزه‌ات را بگیر. ما ایستادیم ولی هیچ‌وقت صدامان نكردند. بعد معلوم شد جایزه مرا داده‌اند به خواهرزاده رئیس فرهنگ آبادان.

جایزه سوم قصه‌اش دیگر به مدرسه ربطی ندارد. یك روزنامه‌ای چاپ می‌شد به اسم «چلنگر» (چلنگر به این آهنگرهای دوره‌گرد می‌گویند كه در دهات و محله‌ها می‌گردند و آهنگری می‌كنند). مدیر این روزنامه یك شاعری بود (اسمش یادم نیست. به‌هرحال شاعر معروفی بود آن موقع). یك مسابقه‌ای گذاشته بود كه هركس یك داستانی بنویسد برای روزنامه، جایزه می‌گیرد.

بنده هم دیگر بزرگ بودم آن موقع؛ 81 - 71 ساله. من یك داستانی نوشتم، فرستادم برایشان بعد دیدم داستان من چاپ شده، منتها درواقع نصف داستان چاپ شده بود. داستان من 2 تا محور داشت؛ اینها یك خط داستانی را گرفته بودند، بقیه‌اش را ریخته بودند دور. گفتند این برنده جایزه داستانی ماست.

بعدا یك گلدان این‌قدری به من دادند. چیز مهمی نبود، روكش نقره داشت و بعد از سال‌ها كه نقره‌اش پاك شد، زیرش مس بود. به‌هرحال این تنها جایزه‌ای است كه بنده بابت فعالیت ادبی تابه‌حال دریافت كرده‌ام.

من دانشكده ادبیات هم هیچ‌وقت نرفتم. درس و مدرسه را همان‌طور كه زود شروع كرده بودم، زود هم رها كردم. سال نهم مدرسه كه بودم از بابت املای انگلیسی تجدید شدم. تابستان را شروع كردم به خواندن انگلیسی و از آن به بعد تا امروز كه می‌بینید، مشغول حاضركردن درسم هستم.

منبع:

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=33657


دسته بندی: فرهنگ بوشهر , زندگینامه ها ,



» آدرس جدید سایت "مرجع جامع بوشهرشناسی" ( چهارشنبه 17 اسفند 1390 )
» زندگینامه میرزا عباس دیّری ( پنجشنبه 11 اسفند 1390 )
» سنج و دمام ( دوشنبه 7 آذر 1390 )
» یزله ( چهارشنبه 16 شهریور 1390 )
» متن نامه شهید رئیسعلی‌دلواری به مجتهد برازجانی ( سه شنبه 15 شهریور 1390 )
» دُم دُم سحری ( شنبه 22 مرداد 1390 )
» آیین طلب باران ( شنبه 18 تیر 1390 )
» موسیقی بوشهر: نی انبان؛ نی همبونه ( چهارشنبه 1 تیر 1390 )
» شهید دلواری در کلام مقام معظم رهبری ( شنبه 28 خرداد 1390 )
» معرفی کتاب هم صدا با نخل های تشنه ( جمعه 13 خرداد 1390 )
» نو یافته های باستان شناسی در بندر سیراف ( جمعه 5 فروردین 1390 )
» زندگینامه خالوحسین بردخونی دشتی ( شنبه 21 اسفند 1389 )
» منطقه حفاظت شده مند ( دوشنبه 11 بهمن 1389 )
» زندگینامه استاد ایرج صغیری ( جمعه 3 دی 1389 )
» زندگینامه دکتر سید جعفر حمیدی ( پنجشنبه 4 آذر 1389 )
» زندگینامه سید بهمنیار حسینی (مفتون بردخونی) ( یکشنبه 18 مهر 1389 )
» مسقطی ( سه شنبه 26 مرداد 1389 )
» زندگینامه شیخ حسن آل عصفور بوشهری ( شنبه 16 مرداد 1389 )
» بافت‌ قدیم‌ بوشهر ( شنبه 22 خرداد 1389 )
» به مناسبت روز خلیج فارس ( جمعه 10 اردیبهشت 1389 )
» انتشار اولین هفته نامه مصور ایرانی در بوشهر ( جمعه 6 فروردین 1389 )
» سند ساواک در مورد تظاهرات نیروی هوایی بوشهر ( دوشنبه 19 بهمن 1388 )
» این حسین کیست که ... ( دوشنبه 7 دی 1388 )
» دانلود تك نوازی نی انبون ( پنجشنبه 19 آذر 1388 )
» تصویر: خلیج فارس ( سه شنبه 10 آذر 1388 )
» ویژگی های دستوری لهجه بوشهری ( یکشنبه 12 مهر 1388 )
» گمنه یا للك ( جمعه 10 مهر 1388 )
» گره چینی ( سه شنبه 7 مهر 1388 )
» مجموعه تصاویر بوشهر 2 ( پنجشنبه 2 مهر 1388 )
» سفالگری ( چهارشنبه 1 مهر 1388 )
موضوعات وبلاگ

آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

درباره ما


این وبلاگ جهت آشنایی عموم مردم با تاریخ و فرهنگ مردم بوشهر می باشد.
از کلیه کسانی که توانایی همکاری را دارند خواهش می شود تا مطالب خود را به ایمیل من بفرستید تا با نام خودتان در این وبلاگ ثبت گردد.
*******************
به جهت تعدد مطالب و محدود بودن پست های صفحه اصلی، شما قادر به مشاهده تمام پست ها نمی باشید. از این رو به شما پیشنهاد می شود از آرشیو موضوعی جهت دستیابی به پست های پیشین استفاده کنید.
ایجاد کننده وبلاگ : وبسایت شخصی محمد جواد منصورزاده

http://www.up.lianportal.com/images/04734904814806328121.gif

از ما حمایت کنید

به بوشهریها امتیاز دهید